تبليغاتX
سلطان عشق مادر

سلطان عشق مادر

اولین کسی که بهش دل بستم تو بودی . بی تو آروم و قرار نداشتم . دوست دارم مادرم .

اسباب کشی

 

دوست عزیزم ..... سلام .

ببخشید کلبه مون رو عوض کردیم .

در اون کلبه هر هفته کلبه مون رو از نو می سازیم . هر هفته با  یک کلبه جدید . (قالب جدید) .

آدرس : کشور عشق . شهر عاشقان . کوچه دوستی . ساختمان صداقت . پلاک دوستی .

اگر می خواهید که زودتر برسید روی آدرس زیر کیک کنید .

http://www.kolbeye-doost.parsiblog.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط ايمان . پویا  | 

شکستنی .....

 
گوش دادم
تو پیچ یه خيابون وحشت زده تاريك
يك نفرقلبش رو
مثل حجمي فاسد
زير پا له كرد
...
 
 
هميشه اين ظريف ترينه  که ميشکنه

کاش هيچ ظريفی رو خلق نميکردی

تا شکستنشو  نظاره گر باشم
 
و از شکستنش خرد بشم
...
 
اگه داشتم تورو دنیام یه هوای دیگه داشت
شب عشقم واسه من حال و هوای دیگه داشت
 
اگه داشتم تورو رسوای عبادت می شدم
دیگه این خسته عاشق یه خدای دیگه داشت ...
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط ايمان . پویا  | 

آرزو

 

 کاش از دنیا دمی فارغ شوم

 فارغ و آزاد از این روزگار

 این ستم ها ، نابکاری های زشت

 خستگی ها ، بیقراری ، انتظار

               

 روزهای مرده در آغوش شب

 هفته های گم شده در سال و ماه

 ساعت دلمرده بی رنگ و رو

 هی دروغ و هی خطا واشتباه

                             

 خنده های موذی بی بند و بار

 جمعه های خاموش بی بال و پر

 روی یک دیوار عکسی وا ژگون

 طرح تنهایی گل در قاب در

           

 حرف های ساده و بی محتوا

 غیبت همسایه و گردوی تر

 شکوه های ثابت بی انتها

            

 آلبوم عکس و نگاه و خاطره

 آروزی آش داغ و برف سرد

 روی یک بشقاب تنها مانده است

 تکه ای دندان زده از سیب زرد

              

 صحبت از لیوان چای و بستنی

 سایه روشن های صبح خستگی

 نفرت و تنبیه و تو جیه دروغ

 منت از ابراز یک دلبستگی

       

 اتهام و اضطراب و ناسزا

 آبروریزی برای یک شکم

 اعتیاد و افتضاح و خودکشی

 دزدی و آوارگی دمبدم

          

 دور باید از سیاهی ها شوم

 حرف برلبهای من خشکیده است

 کاش فارغ از همه دنیا شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط ايمان . پویا  | 

هوای با تو بودن

 

 این رو تقدیم می کنیم به اون عزیزی که

 یارش به هر دلیلی بهونه گرفت و رفت باعث

شد که تنهایی اون رو دوباره در آغوش بگیره

 

 دوباره دل هوای با تو بودن کرده

 نگو اين دل دوری عشقت  باور کرده

 دل من خسته از اين رسم دعاها بردن

 همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

                    

 حالا من يه آرزو دارم تو سينه

 که دوباره چشم من تو رو ببينه

              

 واسه پيدا کردنت  تن به دل صحرا ميدم

 آخه تورنگ چشات هيبت دنيا رو ديدم

 توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی

 به خدا ناز دو چشمات به دنيا نميدم  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط ايمان . پویا  | 

..... ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری .....

 
 

                      به نام حضرت دوست که      هر چه داریم از اوست

 

  

اگر تو نبودی کدام

 واژه مرا تا اوج ما می برد ؟

 

اگر تو نبودی سلامم را 

که به لبخند پاسخش میداد ؟

 

اگر تو نبودی نگاه منتظرم را

 بر نگاه که می بستم ؟

 

 

اگر تو نبودی ز پشت پنجره

 چشمان من که را می جست ؟

 

اگر تو نبودی کدام واژه

 به لبهای من گره می خورد ؟

 

اگر تو نبودی سرای خاطره ام

 راز دار که خواهد بود ؟

 

اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد ؟

 

اگر تو نبودی سفر به یاد که

 آغاز می توانستم کنم ؟

 

اگر تو نبودی فضای خاطره ام

 عطر یاد که را داشت ؟

 

اگر تو نبودی کدام واژه

 به جای تو ورد لب میشد ؟

 

اگر تو نبودی دل غم دیده ام

را چه کسی می برد ؟

 

اگر تو نـــبودی کدام واژه

 مرا جان تاره مـــــیداد ؟

 

اگر تو نبودی کــــــــدام شرم

 نجیبانه آتشم میزد ؟

 

اگر تو نبودی کدام بغض

 غریبانه گریه سر میداد ؟

 

اگر تو نـــــبودی به شوق که

 آغاز می توانـــــستم کنم ؟

  

اگر تو نبودی به کوی که می توانستم پرواز کنم ؟

 

 

                                                        

 

آخه چه جور دلت اومد تنهام بزاری و بری

 

 آخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم

 

 آره ... همه ش بهونه بود مساله یار دیگه بود

 

 دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود

              

 برو با یارت عزیزم رها این تن من

 

  الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم

                  

اما یه قول بهم بده یارت تنها نزاری

 

 که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه

                 

 من هم یه قول بهت میدم یه روز فراموشت کنم

 

 قلبم رو سنگی ش بکنم عشقت خاکستر کنم

 

 اگه یه روز خواستی گلم کسی رو نفرینش کنی

 

 بگو که مثل من بشه زجر جدایی بگشه
 
                                                        
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط ايمان . پویا  | 

قفل های شکسته

 

 می خواهم خوب باشم " اما نمی توانم . می خواهم همه دوستم داشته باشند ، اما هیچ کس نگاهم  نمی کند . انگار نه انگار که هستم ! اصلا بودن یا نبودنم برای کسی مهم نیست . همه به خاطر این که دلم نشکند ، بهم می گویند که خیالاتی شدم . می دانم که اگر یک روز سرم را بگذارم و بمیرم ، کسی نمی گوید « چرا مردی ؟ چی شد که مردی ؟ انگار نه انگار .....

شاید راست بگویی ! شاید حق با تو باشد ! اما ما آدم ها عادت داریم که همه ی مشکلات مان را گردن این و آن بیندازیم . انگار نه انگار که خودمان هم هستیم . خودمان هم اراده داریم . خودمان هم اختیار داریم . همه چیز می تواند سر جای خودش باشد ، درست همان طور که ما دوست داریم به شرط این که جایگاه و موقعیت خودمان را پیدا کنیم . به شرط این که درهای بسته را نبینیم و درهای باز را ببینیم . به شرط این که قفل ها را نشکنیم و کلید قفل ها را پیدا کنیم

به شرط این که منتظر کسی نباشیم و خودمان آغازگر راه باشیم . به شرط این که فکرهای ناجور را دور بریزیم و قلب هایمان را صاف کنیم به شرط این که آستین ها را بالا بزنیم و توی گود بیاییم ، گذشته ها رو دور بریزیم و شروع کنیم . اما از کجا ، مهم نیست ، مهم این است که شروع کنیم .

 

صورت مساله :

 

 بعضی از آدمها فکر می کنند که زندگی مثل کتابی است که هر روز باید ورقش زد . حالا این  که این کتاب ، چه کتابی است و آیا به درد خواندن می خورد یا نه و چی توی آن نوشته شده

است ، اصلا برایشان مهم نیست . مهم این است که هر روز کتاب زندگی شان را ورق بزنند و تمام دل خوشی شان هم به همین  ورق زدنشان است . بعضی ها هم که بی خیال خودشان زیادی سرشان می شود ، زندگی را مثل مشق شبی می دانند که هر روز باید آن را نوشت . حالا این که این مشق چطور و با چه دست خطی پر شود و چه وقت نوشته شود و آیا درست باشد یا نه ، اصلا برایشان مهم نیست . درست مثل لباسی که اندازه نگرفته دوخته می شود و حالا این که تن کسی برود یا نه اصلا مهم نیست .

بعضی ها هم که زیادی به فکر شکم شان هستند ، زندگی را مثل سیب بزرگ و قرمزی می دانند که هر روز باید یه گاز به آن زد و این که این سیب شسته شده باشد یا نه ، سالم باشد یا کرم خورده و گازی که به آن زده می شود چه اندازه ای باشد ، عین خیال شان هم نیست .

 

همه این آدمهایی که گفتم ، آدمهایی هستند که نمی دانند از زندگی چه می خواهند و دنبال چی هستند . فقط دل شان به این خوش است که دارند زندگی می کنند . درست مثل آدمهایی که ادای بند بازها را در می آورند و چشم بسته روی طناب راه می روند . غافل از این که صورت مساله را پاک کرده اند و دنبال جواب می گردند . و درست بر عکس این آدمها ، آدمهایی هستند که کارهای شان حساب شده است و هر چی به هر چی نیست . آدمهایی که درسهای زندگی شان را بلد هستند و تکلیف خودشان را می دانند . آدمهایی که صورت مساله را جلوی روی شان می گذارند و از روی آن ، جواب مساله شان را پیدا می کنند .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکسی  فردا  به  دست آوردی  می رسد  که  امروز  در  سر  رویایی  دارد .

 

هر  چه  را  که  تو  برای  خود  بخواهی  ،  خدا  هم  آن  را  برای  تو  می خواهد  .

 

نظر  شما  دوست  عزیز  چیست  ؟

 

 

 
w

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط ايمان . پویا  |